تبليغاتX
مجله فرهنگي -هنري -اجتماعي شهر - معرفی مجید عابدی
مجله فرهنگي -هنري -اجتماعي شهر
عنوان : معرفی مجید عابدی موضوع : فرهنگ و ادب
نویسنده: عباس عادل زاده | تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |

با عرض سلام خدمت خوانندگان بزرگوار خبر بردخون

اين مصاحبه درراستاي ارج گذاشتن به ساحت مقدس علم و ادب ترتيب داده شده است و هيچگونه رابطه اي با خط و مشي هاي سياسي و . . . ندارد و تنها و تنها به معرفي چهره هاي علمي ،ادبي ،هنري و ديني و مذهبي مي پردازد.هر كسي كه در مسير رشد گام برداشته و مي تواند الگوي مناسبي براي نسل جوانمان باشد به اميد فردايي بهتر .در اين مصاحبه ي كوتاه در خدمت يكي از شاعران شناخته شده ، جنوبي تبار و اصيل بردخون هستيم .

خبر:جناب آقاي عابدي از اينكه تشريف آورديد و در اين مصاحبه شركت كرديد سپاسگزاريم .

ممنونم . من هم اجازه مي خواهم تا با خوانندگان اين وبلاگ عرض سلام و خسته نباشيد داشته باشم ؛ درخدمت شما هستم .

قبل از هر چيز ؛ نام ؟

مجيد .

نام خانوادگي ؟

عابدي

روز ،ماه و سال تولد؟

دومين روز يك بهمن پريده رنگ سال 1346 خورشيدي . « پاگليني » در روستاي شهنيا كه حالا ديگر به اسارت سيمان و فراموشي در آمده است ، اگر آن را پيدا كرديد ، بقچه اي در گوشه ي طاقچه اش بسته مانده ، ميتوانيد بازش كنيد تا نخستين گريه هاي مرا برايتان معنا كند .

سال ورود به دانشگاه / در رشته ؟

سال 1366- دانشگاه شيراز – زبان و ادبيات فارسي . . .

حس و حال روزهاي جواني هنگام ورود به دانشگاه ؟

سرآغاز نوجواني و جواني ما را واژه هايي چون « جنگ » ، « شهادت »، « جبهه » و . . . پر كرده بود . درس و مشقمان آميخته شده بود با عشق و حماسه اي كه در روزهاي دفاع مقدس پيش چشم داشتيم . طبيعي بود كه آن حال و هوا ، حس و حال خاص خودش را هم داشت . هنگام ورود به دانشگاه ميراثي از ارزشهاي نابي كه كه در من رسوخ كرده بود ، در يك بلاهت شيرين روستايي جاي داشت !

رفته رفته ، فضاي داشگاه آن حس و حال و حتي قيافه و ظاهر را تعديل كرد ، به گونه اي كه توانستم پاره هاي مختلف و نابسامان آرزوها ، انديشه ها ، عشق ها و . . . را در آن محيط براي خودم ساماندهي كنم .

روزهاي جنگ / واژه هاي تركش ، خون ، دود ، آتش و عشق چه چيزي را در ذهنتان تداعي مي كند ؟

سوال سختي است ! اي كاش به مي توانستيد به جاي پاسخ اين سوال تصويري از چند قطره اشك كه تداعي كننده ي يك حسرت بدوي باشند قرار دهيد . . . فقط مي توانم بگويم ياد دوستان شهيدم به خير  . . . . . .


آشنايي با حاج خانم / شرايط ضمن عقد/آيا به قولها ي گرما گرم جواني جامه عمل پوشانديد ؟

اجازه بدهيد بريده اي از يك شعر را برايتان بخوانم كه مربوط مي شود به آغاز ازدواجم :« نواله ي غرور تو اين بود /مردي كه در خجالت كهنگي پيراهنت بيتوته كرده است / نواله ي تو اين بود / مردي/ همزاد شعر و شروره و فانوس . . . »

آشنايي من با مهين بانوي زندگيم ، مثل همه ي دهاتي هاي مثل خودم خيلي ساده و طبيعي بود . موهبت بزرگ دهاتي بودنم ، مرا از جاذبه هاي شهر و رنگ و نيرنگها ، به ده برگرداند تا با اطمينان با همان دختر دهاتي مورد علاقه ام ازدواج كنم كه مقنعه و چادر داشت و محبت و مادري و شعر و زيبايي و شرم و نماز شب بلد بود ؛ كسي كه تا حالا هم هيچ شرطي براي با من بودن نگذاشته است . . .

آرزوهاي بزرگ :

اول : يك ماه تنها ماندن در يك جزيره ي سرسبز كه از آسمانش نم نم باران فرو بارد و من براي خيس نشدن كتاب هاي فراواني كه با خود به انجا برده ام دستپاچه مانده باشم !

دوم : همه ي مردم جهان عاشق باشند و با يك فرياد عاشقانه در يك لحظه ،تمام اسلحه هايشان را نابود كنند.

آرزوهاي كوچك :

اول : يك هواپيماي خصوصي !

دوم : يك ويلاي بزرگ در ماساچوست !

سوم : چند صندوقچه انباشته از طلا ، بدون مثنوي و شاهنامه !

سال فارغ التحصيلي /اولين سال تدريس /اولين محل خدمت :

سال 1370 كه ليسانس ادبيات فارسي گرفتم ، به شهر دير رفتم و در دبيرستان طالقاني آن شهر شروع به تدريس كردم . به يكي از آرزوهايم رسيده بودم : معلم ادبيات شدن !

هر چه تلاش كردم جدي باشم ، نتوانستم و در نگاه بچه هاي كلاس محو شدم . اين بود كه نگاه بچه ها چگونه معلمي كردنم را تعين كردند . قايق كوچكي شدم روي موج احساسات بچه ها . . . و چقدر زيبا شد برايم معلمي ام !. . .

فضاي كلاس و نگاه دانش آموزان در كجاي ذهنتان جاي د ارند ؟

درو ديوار رنگ و رو رفته ي كلاس به همراه بوي جوراب هاي بچه هايي كه از آبدان و سرمستان و لمبدان مي آمدند و لحن و لهجه ي مهدي كشكولي و لذت وصف نشدني من كه با شعر خواندنم بچه ها را در سكوت فرو مي بردم ، برجسته ترين نقش هاي مانده از آن روزهاست . . .

اولين شعر مجيد عابدي ؟ آيا كسي شعر شما را تحويل گرفت ؟

سال دوم راهنمايي ، در مدرسه شهيد نجات الهي مرحوم محمد حسن رضائيان انشا نوشتن مرا مي پسنديد . چيزهايي به نام شعر به هم بافته بودم كه در روزنامه ديواري مدرسه نوشته شد .هم كلاسي هايم مسخره ام مي كردند ، ولي خوب . . . حالا مي فهمم كه مسخره شدن هم نوعي نياز است كه بايد برآورده شود . . .

اولين شعر پخته اي كه نوشتي ؟ عكس العمل دوستان و يا روزنامه ها ؟

سال دوم دبيرستان بوديم كه شروع كردم براي مجلات و روزنامه ها شعر فرستادن . آن سال هيچكدامشان چاپ نكردند .مسئول صفحه شعر مجاه اطلاعات هفتگي بعد از چند بار نقد و توي ذوق زدن ، بالاخره در همان سال يك دوبيتي را زا من چاپ كرد و عطش نام و كام جويي مرا تا حدي فرو نشاند .

نام وبلاگ شما «سورا » است . تعلق خاطر شما به اين خاك به چه دليل است ؟

سورا نام علفزاري است در حوالي بردخون . كودكي هاي من و چند تا از دوستانم با بوي «علف و خليلو وجو سالهاي» آنجا تقسيم شده است .حالا من خارج قسمت اين تقسيم هستم ! شعر سورا هم در سال 1366 در مجله ي جوانان چاپ شد ودوستان شاعر در جاي جاي وطن از همان روزها در آشنايي را به رويم باز كردند : « سورا/شعرم اگرچه كنون پا برهنه نيست /مانند كودكيم /كه پا برهنه /بر روي مهرباني سبز تو مي دويد . . . »

اولين شاعري كه در نخستين جرقه ي ذهنتان ، چراغ يادش در كلبه ي دلتان روشن مي شود ؟

مولوي ــــ مولوي ــــ مولوي . . . . .

اولين شعري كه به محض گرفتن خودكار روي كاغذ به رقص مي آيد ؟

به نام خـــــداوند جان و خرد

كزاين برتر انديشه بر نگذرد (حضرت فردوسي )

خاطره اي از روزهاي تدريس :

ساعت درس « دستور زبان فارسي » براي دوم دبيرستاني ها ( شعبه اي كه من تدريس مي كردم )به حال و شور ديگر درسها (مثلا متون يا تاريخ ادبيات )نبود . خسته مي شدند .يادم هست روزي براي تعيين نقش هاي اصلي و فرعي در جمله مثالي از خسرو و شيرين آوردم و ديدم خيلي به دل بچه ها نشسته ، آن روز ، تا آخر ساعت فقط خسرو و شيرين برايشان خواندم . يكي از دانش آموزان گفت : آقا اجازه ! امروز دستور چقدر شيرين بود!

قلب هر كسي باتوجه به شخصيت ،تفكرات و آرزوها متعلق به جاي خاصي است ، قلب شما چطور؟

همه جا و هيچ جا ! نه !جدي جواب مي دهم ! متعلق به دلهاي ويران شده اي كه به خاطر سادگي ، از تند باد رندي صاحبان زرو زور و تزوير ، فرو ريخته و عافيت آبادهاي نامردمان از آنها سر بر آورده است . . .

جاشو ، گرما ، شرجي ، تشباد ،كوير ، شعر ، شب و سكوت :

شعرهاي شاعري بزرگ به نام « خدا » . . . .

با توجه به اينكه به حج مشرف شديد ، حس و حال مجيد عابدي هنگام طواف :

ماهي كوچكي كه نفهميد چگونه غرق شد ولي حالا مي داند كه از آب بيرونش افكندند . . .

شخصيت سياسي محبوب :

مهاتما گاندي .

مولانا :

 كوهي كه هر چه از او دورتر شوي ، امكان ديدنش را بيشتر خواهي داشت .نزديك شدن به او يعني ماندن در ميان صخره هاي پاي كوه . . .

حافظ :

مظلوم ترين مشهور دنيا ! و بي صاحب ترين خداوندگار واژه و عشق . . .

سعدي :

سلطان بي هيمنه ي مملكتي به نام سخن كه عشق رشك انگيزش در تعبيرها و تركيب هاي ساده و در عين حال دست نيافتني اش نهفته است .

از شاعران قرن حاضر و نسل جديد كداميك را مي پسنديد .:

به لحاظ فرم و تكنيك ، شاملو بزرگترين شاعر است .در ميان شاعران نسل انقلاب اسلامي ، قيصر امين پور ، محمد رضا عبدالملكيان و عليرضا قزوه ، يك سرو گردن فرا تر از ديگران ايستاده اند .

راستي آقاي عابدي با توجه به اينكه شما در بسياري از محافل ادبي سراسر كشور شركت داشتيد و شعر گفتيد اما تا حالا مجموعه اي از شما به چاپ نرسيده است ؛ دليل چيست ؟

يكي از دلايل اصلي در اين چند سال اخير خدمتگزاري به كودكان و نو نهالان و جوانان اين ديار از طريق كارهاي اداري ام بوده ، جايي كه احساس مي كردم بايد حظور داشته باشم تا خودم را در آنها و عابديها را در آينده اشان ببينم . الان هم الحمد لله نتايج خوبي داشته ايم كه بهتر است مردم قضاوت بكنند . اما دليل دوم ، موقعي كه در خانه هستم با توجه به اينكه دختر بزرگم مارال كه در زمينه ي ادبي سعي دارد با پدر زوال در رفته اش رقابتي داشته باشد وقتم را مي گيرد و زمان در خانه بودن هم تماما در وزن و قافيه سپري مي شود. اگر خدا عمري داد  آينده

من به اين فكر هستم ، بيست ، سي سال ديگر را مي بينم وقتي كه بچه ها در يك نقطه اي از زمان مي ايستند و به عقبه ي خود نگاه مي كنند ، دوست دارم در آن موقع كه مجيد عابدي خود را بر روي پاي ليز يك عصا تكيه داده است بتواند برايشان دست تكان بدهد و آنها با شور جوابشان را با لبخندي مليح نشان دهند . اگر مثالي بزنم شايد بهتر بفهميد ، زندگي اكثر مردم ما به دليل نزديكي به كشورهاي خليجي به گونه اي بوده كه پدرها در آن سوي مرز چشمان انتظار شان را به موجها مي سپردند و فرزندان در اين سوي آب بوي پدر را از صدا و آواز شالوها ي تنيده در يك روز طوفاني دريا استشمام مي كردند . حالا در نظر بگيريد شوق رسيدن اين پدر از انتظار تا به وصل ! شوق من هم همين است . تا هستم با عشق كار مي كنم و روزي كه رفتم ،با شوق صداي كودكي را مي شنوم كه كلمه كلمه  آميخته با ترس كودكانه ،مي گويد : بابا آب داد !

در پايان حرفهاي ناگفته :

دنياي مجاز هم دري ديگر است كه بر روي بشريت گشوده گرديد . ملتي كه در روزگار ما بتواند بيشتر و بهتر اين دنيا را به تسخير خود و سخره ي خويش در آورده سربلندترين خواهد بود . بايد از شما دوست عزيز و خوش ذوقم كه پا پيش گزارده ايد ، تا با همه ي زحمت ها و مشقت هاي راه ، چراغ اين وبلاگ ارزشمند را را روشن نگه داريد ، سپاسگزاري كنم و در پايان براي خوانندگان عزيز اين وبلاگ هم آرزوي موفقيت دارم .

ما هم از اينكه شما حوصله به خرج داديد و در اين گپ دوستانه شركت كرديد صميمانه سپاسگزاري مي كنيم و برايتان دعا مي كنيم كه اين شاعر جنوبي هر كجا كه باشد موفق ، سربلند و كامياب باشد .

يا علي مدد . . .

مصاحبه از : عباس عادل زاده



آخرین مطالب :

Best Designer Template In Iran by Masoud Rezaii 2009
Larg Groups TakTemp│ TakTemp.com l TakTheme.com l 2Temp.com