روزهاي جنگ / واژه هاي تركش ، خون ، دود ، آتش و عشق چه چيزي را در ذهنتان تداعي مي كند ؟
سوال
سختي است ! اي كاش به مي توانستيد به جاي پاسخ اين سوال تصويري از چند
قطره اشك كه تداعي كننده ي يك حسرت بدوي باشند قرار دهيد . . . فقط مي
توانم بگويم ياد دوستان شهيدم به خير . . . . . .
آشنايي با حاج خانم / شرايط ضمن عقد/آيا به قولها ي گرما گرم جواني جامه عمل پوشانديد ؟
اجازه
بدهيد بريده اي از يك شعر را برايتان بخوانم كه مربوط مي شود به آغاز
ازدواجم :« نواله ي غرور تو اين بود /مردي كه در خجالت كهنگي پيراهنت
بيتوته كرده است / نواله ي تو اين بود / مردي/ همزاد شعر و شروره و فانوس
. . . »
آشنايي
من با مهين بانوي زندگيم ، مثل همه ي دهاتي هاي مثل خودم خيلي ساده و
طبيعي بود . موهبت بزرگ دهاتي بودنم ، مرا از جاذبه هاي شهر و رنگ و
نيرنگها ، به ده برگرداند تا با اطمينان با همان دختر دهاتي مورد علاقه ام
ازدواج كنم كه مقنعه و چادر داشت و محبت و مادري و شعر و زيبايي و شرم و
نماز شب بلد بود ؛ كسي كه تا حالا هم هيچ شرطي براي با من بودن نگذاشته
است . . .
آرزوهاي بزرگ :
اول
: يك ماه تنها ماندن در يك جزيره ي سرسبز كه از آسمانش نم نم باران فرو
بارد و من براي خيس نشدن كتاب هاي فراواني كه با خود به انجا برده ام
دستپاچه مانده باشم !
دوم : همه ي مردم جهان عاشق باشند و با يك فرياد عاشقانه در يك لحظه ،تمام اسلحه هايشان را نابود كنند.
آرزوهاي كوچك :
اول : يك هواپيماي خصوصي !
دوم : يك ويلاي بزرگ در ماساچوست !
سوم : چند صندوقچه انباشته از طلا ، بدون مثنوي و شاهنامه !
سال فارغ التحصيلي /اولين سال تدريس /اولين محل خدمت :
سال
1370 كه ليسانس ادبيات فارسي گرفتم ، به شهر دير رفتم و در دبيرستان
طالقاني آن شهر شروع به تدريس كردم . به يكي از آرزوهايم رسيده بودم :
معلم ادبيات شدن !
هر
چه تلاش كردم جدي باشم ، نتوانستم و در نگاه بچه هاي كلاس محو شدم . اين
بود كه نگاه بچه ها چگونه معلمي كردنم را تعين كردند . قايق كوچكي شدم روي
موج احساسات بچه ها . . . و چقدر زيبا شد برايم معلمي ام !. . .
فضاي كلاس و نگاه دانش آموزان در كجاي ذهنتان جاي د ارند ؟
درو
ديوار رنگ و رو رفته ي كلاس به همراه بوي جوراب هاي بچه هايي كه از آبدان
و سرمستان و لمبدان مي آمدند و لحن و لهجه ي مهدي كشكولي و لذت وصف نشدني
من كه با شعر خواندنم بچه ها را در سكوت فرو مي بردم ، برجسته ترين نقش
هاي مانده از آن روزهاست . . .
اولين شعر مجيد عابدي ؟ آيا كسي شعر شما را تحويل گرفت ؟
سال
دوم راهنمايي ، در مدرسه شهيد نجات الهي مرحوم محمد حسن رضائيان انشا
نوشتن مرا مي پسنديد . چيزهايي به نام شعر به هم بافته بودم كه در روزنامه
ديواري مدرسه نوشته شد .هم كلاسي هايم مسخره ام مي كردند ، ولي خوب . . .
حالا مي فهمم كه مسخره شدن هم نوعي نياز است كه بايد برآورده شود . . .
اولين شعر پخته اي كه نوشتي ؟ عكس العمل دوستان و يا روزنامه ها ؟
سال
دوم دبيرستان بوديم كه شروع كردم براي مجلات و روزنامه ها شعر فرستادن .
آن سال هيچكدامشان چاپ نكردند .مسئول صفحه شعر مجاه اطلاعات هفتگي بعد از
چند بار نقد و توي ذوق زدن ، بالاخره در همان سال يك دوبيتي را زا من چاپ
كرد و عطش نام و كام جويي مرا تا حدي فرو نشاند .
نام وبلاگ شما «سورا » است . تعلق خاطر شما به اين خاك به چه دليل است ؟
سورا
نام علفزاري است در حوالي بردخون . كودكي هاي من و چند تا از دوستانم با
بوي «علف و خليلو وجو سالهاي» آنجا تقسيم شده است .حالا من خارج قسمت اين
تقسيم هستم ! شعر سورا هم در سال 1366 در مجله ي جوانان چاپ شد ودوستان
شاعر در جاي جاي وطن از همان روزها در آشنايي را به رويم باز كردند : «
سورا/شعرم اگرچه كنون پا برهنه نيست /مانند كودكيم /كه پا برهنه /بر روي
مهرباني سبز تو مي دويد . . . »
اولين شاعري كه در نخستين جرقه ي ذهنتان ، چراغ يادش در كلبه ي دلتان روشن مي شود ؟
مولوي ــــ مولوي ــــ مولوي . . . . .
اولين شعري كه به محض گرفتن خودكار روي كاغذ به رقص مي آيد ؟
به نام خـــــداوند جان و خرد
كزاين برتر انديشه بر نگذرد (حضرت فردوسي )
خاطره اي از روزهاي تدريس :
ساعت
درس « دستور زبان فارسي » براي دوم دبيرستاني ها ( شعبه اي كه من تدريس مي
كردم )به حال و شور ديگر درسها (مثلا متون يا تاريخ ادبيات )نبود . خسته
مي شدند .يادم هست روزي براي تعيين نقش هاي اصلي و فرعي در جمله مثالي از
خسرو و شيرين آوردم و ديدم خيلي به دل بچه ها نشسته ، آن روز ، تا آخر
ساعت فقط خسرو و شيرين برايشان خواندم . يكي از دانش آموزان گفت : آقا
اجازه ! امروز دستور چقدر شيرين بود!
قلب هر كسي باتوجه به شخصيت ،تفكرات و آرزوها متعلق به جاي خاصي است ، قلب شما چطور؟
همه
جا و هيچ جا ! نه !جدي جواب مي دهم ! متعلق به دلهاي ويران شده اي كه به
خاطر سادگي ، از تند باد رندي صاحبان زرو زور و تزوير ، فرو ريخته و عافيت
آبادهاي نامردمان از آنها سر بر آورده است . . .
جاشو ، گرما ، شرجي ، تشباد ،كوير ، شعر ، شب و سكوت :
شعرهاي شاعري بزرگ به نام « خدا » . . . .
با توجه به اينكه به حج مشرف شديد ، حس و حال مجيد عابدي هنگام طواف :
ماهي كوچكي كه نفهميد چگونه غرق شد ولي حالا مي داند كه از آب بيرونش افكندند . . .
شخصيت سياسي محبوب :
مهاتما گاندي .
مولانا :
كوهي كه هر چه از او دورتر شوي ، امكان ديدنش را بيشتر خواهي داشت .نزديك شدن به او يعني ماندن در ميان صخره هاي پاي كوه . . .
حافظ :
مظلوم ترين مشهور دنيا ! و بي صاحب ترين خداوندگار واژه و عشق . . .
سعدي :
سلطان بي هيمنه ي مملكتي به نام سخن كه عشق رشك انگيزش در تعبيرها و تركيب هاي ساده و در عين حال دست نيافتني اش نهفته است .
از شاعران قرن حاضر و نسل جديد كداميك را مي پسنديد .:
به
لحاظ فرم و تكنيك ، شاملو بزرگترين شاعر است .در ميان شاعران نسل انقلاب
اسلامي ، قيصر امين پور ، محمد رضا عبدالملكيان و عليرضا قزوه ، يك سرو
گردن فرا تر از ديگران ايستاده اند .
راستي
آقاي عابدي با توجه به اينكه شما در بسياري از محافل ادبي سراسر كشور شركت
داشتيد و شعر گفتيد اما تا حالا مجموعه اي از شما به چاپ نرسيده است ؛
دليل چيست ؟
يكي
از دلايل اصلي در اين چند سال اخير خدمتگزاري به كودكان و نو نهالان و
جوانان اين ديار از طريق كارهاي اداري ام بوده ، جايي كه احساس مي كردم
بايد حظور داشته باشم تا خودم را در آنها و عابديها را در آينده اشان
ببينم . الان هم الحمد لله نتايج خوبي داشته ايم كه بهتر است مردم قضاوت
بكنند . اما دليل دوم ، موقعي كه در خانه هستم با توجه به اينكه دختر
بزرگم مارال كه در زمينه ي ادبي سعي دارد با پدر زوال در رفته اش رقابتي
داشته باشد وقتم را مي گيرد و زمان در خانه بودن هم تماما در وزن و قافيه
سپري مي شود. اگر خدا عمري داد آينده
من
به اين فكر هستم ، بيست ، سي سال ديگر را مي بينم وقتي كه بچه ها در يك
نقطه اي از زمان مي ايستند و به عقبه ي خود نگاه مي كنند ، دوست دارم در
آن موقع كه مجيد عابدي خود را بر روي پاي ليز يك عصا تكيه داده است بتواند
برايشان دست تكان بدهد و آنها با شور جوابشان را با لبخندي مليح نشان دهند
. اگر مثالي بزنم شايد بهتر بفهميد ، زندگي اكثر مردم ما به دليل نزديكي
به كشورهاي خليجي به گونه اي بوده كه پدرها در آن سوي مرز چشمان انتظار
شان را به موجها مي سپردند و فرزندان در اين سوي آب بوي پدر را از صدا و
آواز شالوها ي تنيده در يك روز طوفاني دريا استشمام مي كردند . حالا در
نظر بگيريد شوق رسيدن اين پدر از انتظار تا به وصل ! شوق من هم همين است .
تا هستم با عشق كار مي كنم و روزي كه رفتم ،با شوق صداي كودكي را مي شنوم
كه كلمه كلمه آميخته با ترس كودكانه ،مي گويد : بابا آب داد !
در پايان حرفهاي ناگفته :
دنياي
مجاز هم دري ديگر است كه بر روي بشريت گشوده گرديد . ملتي كه در روزگار ما
بتواند بيشتر و بهتر اين دنيا را به تسخير خود و سخره ي خويش در آورده
سربلندترين خواهد بود . بايد از شما دوست عزيز و خوش ذوقم كه پا پيش
گزارده ايد ، تا با همه ي زحمت ها و مشقت هاي راه ، چراغ اين وبلاگ
ارزشمند را را روشن نگه داريد ، سپاسگزاري كنم و در پايان براي خوانندگان
عزيز اين وبلاگ هم آرزوي موفقيت دارم .
ما
هم از اينكه شما حوصله به خرج داديد و در اين گپ دوستانه شركت كرديد
صميمانه سپاسگزاري مي كنيم و برايتان دعا مي كنيم كه اين شاعر جنوبي هر
كجا كه باشد موفق ، سربلند و كامياب باشد .
يا علي مدد . . .
مصاحبه از : عباس عادل زاده